دلنوشته
آسمان من هنوز هم آبيست...!شايدگاهي ابري وطوفاني! ولي دوست داشتني و بي انتها
تمام دلخوشی ام
این روزها ... بدان "تا هميشه" دوستت دارد... اما... ديگر برنميگردد... ... ... خدایا...مرا ببخش اگر گاهي دلم ميگيرد... ... اگر گاهی طاقتم تمام میشود ...
وبا دهانی بسته صدایت میکنم...
نميخوام با يه بي معرفت حرف بزنم... ... با كسي كه نگران از دست دادنم نيست نميخوام حرف بزنم... ...
اخه واسه چي نميره بخوابه... اره.چند ساعته كه دارم فقط نگاه ميكنم به چراغ روشنش... ولي... نميتونم باهاش حرف بزنم... نميخوام باهاش حرف بزنم... با يه بي وفا نميخوام حرف بزنم... ... اره.هم شاكيم هم دلتنگ.... دلم شاكيه...شاكيه از شنيدن حرفايي كه با احساسم از نگاهش فرق داره... اره.اين اشكا شاكين...شاكين كه نميذارن باهاش حرف بزنم... ... اره.راست ميگن... اون بدون منم ميتونه... ...
تمام احساسم...عشقم... تمام وجودم.. در یک لحظه به تمامي ميسوخت... دلم ميخواست بهانه اي پيدا كنم براي كنارش موندن... از نگاهي كه نذاشت اين مدت نبودنشو...حرفاشو... باور كنم... او بي من... تا قلبم بتونه برگرده... ولي... ديگه برنميگردم... ديگه گوش به حرف دلم نميدم... ... اين عشقو نميخوام... اره.بي وفاست... بي وفاست كه جلوي رفتنمو نميگيره... كه نگران از دست دادنم نيست... ...
ديدي ... ديدي اين اشكا راست ميگن... ولي بي انصاف...چرا نذاشتي همون ديشب اون پستو ببينم... بايد از اين بارون حس كنم يه خبري هست... اخه چي فكر كردي...بفهمم آسمونت به جاي من باريده اروم ميشم... ميتونم اروم بشم؟؟ خيلي بي انصافي... ...
چگونه توانست به دختري فكر كند كه من نبودم.... اين تنها سواليه كه دلم هرشب ازم ميپرسه... ولي من...آره.جوابم ميشه اشك... ... ميبيني؟ بازم داره نوشته هاشو به خودش ميگيره... ولي اين اشكا راست ميگن...بهش بگو واسه اون نيست...نذار به خودش بگيره... ... ... كمكم كن... آره.هنوزم به اون بيشتر از چشمام اعتماد دارم... هنوزم دلم ميگه يه چيزايي هست كه ازش بي خبرم... كمكم كن تا اين دلتنگي رو تحمل كنم... بذار باور كنم اونم بدون من نميتونه... اين تنها راهه...تنها راهي كه ميتونه قلبمو آروم كنه...ميتونه باورمو برگردونه... تنها راهي كه ميتونه جلوي اين اشكا رو بگيره... تنها راه كنارش موندن... ...
آره.ميبيني؟بازم اينجام...هرشب اينجام... هرشب با چراغ خاموش تا نت هست منم هستم... ولي... تا ميام بنويسم... حرفام ميشه اشك... نميشه...نميتونم... او بدون من.... ميتونه... ...
دانه دانه مي افتد روي صورتم.... شور است طعم حتي.. فكر لحظه اي نبودنت... ولي بايد اين دلتنگي رو تحمل كنم... اين اشكا نميفهمن... ولي اين تنها راهه... تنها راه كنارش موندن... تنها راه برگشتن... ...
چگونه باور كنم گـاه گـاهـی دلـت هـوایم را مـیکـنـد . . .؟؟؟ آره.آپ نشدن اين وبلاگ يعني بودن اون كوه رو باور كردم.... مني كه فقط با فكر اينكه به يه دختر ديگه فكر كرده نميتونستم جلوي اشكمو بگيرم... اره.با ديدن اون وبلاگ....باور كردم كه... نميدونه حال منم خوب نيست....خيلي وقته خوب نيست.... نميدونه بعد از ديدن وبلاگش چي بهم گذشت....يه مرده متحرك كه فقط دوست داشت بخوابه....تا به چيزي فكر نكنه.... تا هي دلش ازش نپرسه اين همون انتخابمه؟؟!هي نپرسه باور كنم؟؟!..... آره.ميخوابيدم تا چيزي نپرسه....تا به جاي من اشكام جوابشو ندن... تا خبري از اين اشكاي لعنتي نباشه.... آره.روزاشو با خوابيدن گذروند و شباش رو با خوندن اون وبلاگ....با اشكايي كه با خوندن پستها و خاطراتش ديگه نميشد جلوي اومدنشون رو گرفت.... اره.هرشب ميومدم...ميومدم تا بازم بخونم....تا دلم بتونه باور كنه.... باور كرد...باور كرد كه هربار ميومدم اينجا تا بنويسم حرفام فقط ميشد اشك.... اره.اين وبلاگ از اون روز ديگه آپ نشد.... ديگه نميتونم بنويسم....نه كه دلتنگي نيست....دوست داشتنم نيست...نگرانيهام نيست....نه! تا ميام بنويسم يه عالمه سوال مياد توي ذهنم....حالا كه وجود اون كوه بهم ثابت شد....حالا كه باورم شده با يه دختر ديگه رابطه داشته...بهش فكر كرده...باهاش رفته بيرون....حالا كه ميدونم.... ميتونم كنارش بمونم؟هنوزم ميتونم گذشته رو فراموش كنم؟فراموشي اون حسرت ميشد....با اثبات دوست داشتنم ميشد... ولي حالا چي؟اين ارتباط بعد از شناختنم بود... نه.نميتونم....اين اشكا ميگن نميتونم....نميتونم چون هنوزم همون قدر دوسش دارم....نميتونم چون دلم طاقتشو نداره.... اون پست آخرين پستم بود....پستي كه تك تك كلماتشو با اشك تايپ كردم.... اشكايي كه هنوزم اميد داشتن....اميد داشتن برميگرده و ميگه تنهام نميذاره.....ميگه احساسم درست بوده... ميگه دليل اين همه مدت بي خبر گذاشتنمو.... ولي نگفت....هيچي نگفت.... آره.نميدونه بودنم معناش برگشتنم نيست.... بودنم يعني هنوز همونقدر واسم مهمه....يعني دلم طاقت ديدن ناراحتيشو نداره....يعني هنوزم ..... آره.هنوزم دوسش دارم..... هنوزم فكر نبودنش ميشه دليل اين اشكا.... ..... وقتي دلم شكسته بود.....خسته بود.... اشك هايم را پاك نكرد..... نگفت این کار را نکن ... نگفت كابوس هايت تمام شد..... نوبت توست كه به اشك هايت بخندي.... رویش را برگرداند....از من....از احساسم.... راهم را سد نكرد.... نگفت جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست........تنهايت نميگذارم.... فقط گفت تقدير است.......... نگفت تغييرش ميدهم..... نگفت ميجنگم.... با تنهايي ام... حتي با بيماري ام.... ... نگفت براي با هم بودنمان ميجنگم.... نگفت.... بـه مـن قــول بـده.....
در تمامــی سـال هایــی کـه باقــی مانـده مــواظب خــودت باشـــی..... ولي از چيزي پشيمون نيستم.... از اينكه وقتي گفتي عكسمو با خونه باغ بفرستم و من فقط عكس خونه باغو فرستادم..... از اينكه وقتي پرسيدي اگر انتخاب كسي باشي كه دوسش داري باهاش ميري بيرون يا نه گفتم نه.... از
اينكه وقتي گفتي واسه ترميم خونه تون قراره خونه تون رو موقتا عوض كنيدو
دسترسي به نت نداري ولي ناراحت نباشم چون قراره رابطه مون يه شكل ديگه بشه و
من گفتم بيشتر از اين حاضر نيستم....حتي تلفني..... يادته؟؟؟ اره.از هيچ كدوم پشيمون نيستم..... چون ميخواستم بدون داشتن همچين لحظه هايي دوسم داشته باشي..... ميخواستم بدون هيچ كدوم از اينا شبا نت منتظرم باشي.... بدون هيچ كدوم از اينا با ديدنم از دور.....به قول خودت قلقلك بشي.... اين واسم ارزش داشت.... آره.دلبسته ميخواستمت نه وابسته..... فكر ميكردم تنهاييت حريف دوست داشتنم نميشه........ ولي........ شد.... نگران نباش....هيچ وقت ازش چيز بدي واست نميخوام..... بخوام هم نميتونم....خودش ميدونه... آره.ميدونه
كه حتي اشكمو كه به خاطر نبودنت بود....به خاطر اينكه فكر ميكردم دليل
نبودنت واسه به خيال خودت ناراحت نكردن منه....به خاطر منه نه خودت... كردش يه روز باروني....يه خاطره واسه تو.... حالا كه اون كوه وبلاگتو ديده....حالا كه برگشته.....ديگه نذار بره..... آره.نذار بره چون چيزي رو به خاطرش از دست دادي كه ديگه نميتوني بدست بياري.... ......... ... ديگه نگام نكن.... هيچ وقت.... ... نميدونم امروز اون كوه پيامم رو خونده يا نه....نميدونم برگشته يا نه..... اره.ميدونم.... برگشتنش يعني ديگه نبودنم....يعني نبودنش.....يعني كم طاقت تر شدن اين اشكا..... ولي كاش برگرده..... مي مونم تا برگرده.... آره.وقتي پست هاش....حرفاش... با اون كوه يادم مياد.....وقتي ميفهمم برگشتنم چقدر سخته.... موندنم يعني ذره ذره آب شدنم..... باور نكردم.....دلم باورم نميشه..... آره.با اينكه احساس ميكنم نبودنش...بي خبر گذاشتنم.......رابطه اش با يكي ديگه....همه ي رفتاراش تو اين مدت....دليلي داره كه من ازش بي خبرم....كه نميخواد بفهمم....ولي نميدونم چرا فكرش ميشه دليل نا آرومي اين اشكا.... ميشه دليل سخت برگشتنم.... ولي مي مونم... نميتونم تنهاش بذارم..... نميتونم..... دیدے کِه سَخــــت نیســـــت تنها بـِدون مـــــَـــــن ؟!! دیدے صبح مے شــَود شــَب ها بدون مــَـــــــن !! این نـــَبض زندگے بــــــــے وقفــِه مے
زند… فرقے نمے کند با مـَـــــن …بدون مـــَـــن… دیــــــروز گر چه ســَـــــخت امروزم هم گذشت …!!! طورے نمی شود فردا بدون مـَـــــن !!!… اره.فرقي نميكنه!!! اينكه شبت چطوري صبح ميشه مهم نيست.....! مهم اينه كه صبح ميشه!! اينكه زندگيت بشه روزمرگي.....زندگانيت بشه فقط زنده ماني.....چه فرقي
ميكنه؟!!! مهم اينه كه نبض زندگي ميزنه!! مهم اينه كه بدون اون هم زندگي ادامه داره!! ................ از حرفاش....از اصرارش واسه نبودنم....نبودن كسيكه كه ميگه بود ونبودش واسش فرقي نداره..... حرفاش باورم نشده....باورم نميشه..... اره.اين اشكا واسه اينن كه دلم باورش نميشه.... نميتونم جلوشونو بگيرم وقتي حتي فكر اينكه يه لحظه به دختر ديگه اي فكر كرده باشه از ذهنم ميگذره....... نميتونم باور كنم........ نميتونم.....
"دوستش" کـــه داشته باشي..... همــــه چیـــز "بی علت"
میـشــــود..... و تمــام دنیــــا "عــلــت"..... تــــا "دوست داشتن اش"
را از تــــــو بگیــــــرد......... بلههههه....به اين ميگن نبرد كاملا نابرابر.... بي انصافيه كه ديگه خودشم بره طرف علت ها.... ولي..... خوش خيالن.....هردوشون.... ميترسم.....از بهم ريختنام ميترسم....از اينكه سكوتمو بشكنن.... از اينكه حرفمو....خستگيمو....دلتنگيمو....اشكمو.....نتونم تو سه نقطه جا بدم.... بایـد کـسی باشـد... که هـر وقـت
بـار تنـهایی ات سنگیـن شـد.... هـر وقـت کمـر
کلمـاتـت شکسـت..... هـر وقـت واژه هـایـت اشك شدنـد..... بیـایـد بنشینـد
مقابـل چشـم هـایـت و تـو زل بـزنی به
خـودت که جـاری شـده ای
میـان چشـم هـایـش..... ... بایـد کـسی بـاشـد.... که هـر وقـت
بـار ِ دلتنـگی ات سنگیـن شـد..... هـر وقـت طاقـت سکـوتـت تمـام شـد...... هـر وقـت کـم آوردی..... بیـایـد بنشینـد کنـارت و تـو سـرت را بگـذاری
روی شانـه هایـش و تمـام خـودت
را به او تکیـه دهی ... بایـد کـسی بـاشـد که هـر وقـت
بـار ِ خستـگی هـایـت سنگیـن شـد.... هـر وقـت سهمـت از بغـض
بیشتـر از تـوانـت شـد...... بیـایـد آغـوش بـاز
کنـد و پنـاهـت شـود..... و تـو یکجـا تمـام تنهـایی
ات را.... تمـام دلتنـگی
ات را.... تمـام سکـوتـت
را..... تمـام خستـگی
هـایـت را.... و تمـام بغضـت
را.... میـان هُـرم نفـس هـایـش نفـس بکـشي بايد باشد...... ......... روز سختي بود..... سخت بود اين همه اشك رو نگه داشتن....سخت بود جلوي اومدنشون رو گرفتن.... اره.سخته اشك تو چشمات باشه و بخندي..... ولي اگر امروز هم نميرفتم دليل بدقوليم رو ميفهميد.... ولي كاش بود امشب........ كاش بود تا نتونم به چيزي فكر كنم........ به رفتنش.....به نبودنش....به حرفهايي كه نميتونم باور كنم..... كاش بود..... بيشتر از هميشه...... از اون بالا نميشه ارومم كرد.... .............
اره.ديشب واسه من اخر دنيا بود.....اخر دنيا واسه احساسم...واسه دلم.... واسه انجام تصميمي كه حتي فكر كردن بهش نا ارومم ميكرد....دلمو...اشكامو.... ولي بايد انجامش ميدادم.... اره.خوب نيستم....اصلا خوب نيستم.... شب يلدا امسال خوب بود....خوب بود چون بود....ولي بهترين نه....فكر نبودنش نذاشت بهترين بشه... از فردا ديگه شايد نباشه....كنار من شايد نباشه... اره.ميدونم....بايد باهاش كنار بيام ولي.... نميشه....نميتونم.... كارم درست بود مگه نه؟ اين اشكا رو ولشون كن...... اره.نميتونم جلوي اومدنشون رو بگيرم..... هنوز نرفته دلشون گرفته.... ............
نبــــــــودن هیچــکــس به پـــــــــــای
نبــــــودن تو نمیرســـد.... نبــــــودن تــــــــو , نبـــودن همه چیــــز است....
کــاش میـدانـست
چــطـــور
بــه صبـــح رسـانـدم
تــمـــام شب هـایـی را که بــا رفـتـنـش یــلـــدا
شـــدنـــد...... اره.سخت بود واسم........خيلي سخت....... ......... سخته واسم نبودنش.........سخته.......................... كاش اون شرطو نميذاشت...... اره.ميبيني؟اين اشكا ميگن با خودم كنار نيومدم.... آره.نميتونم با نبودنش كنار بيام........هيچ وقت نميتونم.... هيچوقت.......
دلنوشته هایم است...
شاید به این خیالم
که او
گاهی...
فقط گاهی...
می آید و
میخواند...
و در دل می گوید:
"يك نفر هنوز هم دوستش دارد..."
دوست داشتم سكوتشو بشكنه...
دلم ميخواست مطمين بشه...از احساسش...
اره.ميخواستم خودش اين جمله رو واسم كامل كنه...
تا بازم بتونم...
ولي...
اره.ديگه قلبم تصميمشو گرفته...
...
ایـن روزهـا نـه مـجـالـی
بـرای دلـتـنـگـی داري
و نـه حـوصـلـه ام را..
بي وفا!!
نگفت برگرد....
و یک بار دیگر به من فرصت بده ....
نگفت اگر نباشی....
زندگی ام بی معنی خواهد بود....
گفت خسته ام....
تـــا ابــــد
دیــگر نیستــم کــه یـاد آوریــت کنــم....
![]()
سرخوشانـه مي خنـدم، شوخي مي کنم.....
و
تــو نمیداني
چقـدر سخت است.....
احساس خفگي کردن پشـــت ایـن نقابِ لعنتــي....


